پاییز هم رفت
و برگ های زرد
دیگر
زیر پای عابران
خش خش نمی کنند ...
و من که ازدحام خالی کوچه را
با ته مانده ی نگاهم
قاب می کنم ..
برف می بارد
...
.....
نگاهش به" شانه های خالی" درخت ...
و آهسته آهسته ...
ناپدید می شود ...
آسمان
غصه ی برگ را
می داند ...

خواب
در چشم ترم
می شکند ...
انگار همین دیروز بود که در دقیقه هایی مونده به آغاز پادشاه فصل ها ، از پاییزو برگ ریزان شکوهمندش نوشتم و امروز می نویسم تا دقایقی دیگر می رود و با رفتن پاییز من هم می روم ...
همه ی این وبلاگ برام خاطرس .
نوشته های غمگین و شاد و رفتن برادرم و جشن تولدی که خیلی ها با خوندنش فقط گریستند ...
کامنت های فرشته ی عزیزم که توی جشن تولدم به اوج رسید و معنای واقعی دوست و همدمو حس کردم ...
وبلاگ سعید عزیزم که اگه هر روز 100 خط داستان نمی نوشت آروم نمیشد و کامنت های دوست داشتنیش . وقتی کامنت ۴۰ یا ۵۰ می شدی چقدر با هم می خندیدیم . یادته ؟؟؟
اما کسی از خودش پرسید چرا سعید در روز 24 آذر راس ساعت 0:0 همه ی نوشته هاشو حذف کردو به آغاز رسید و برای همیشه رفت ؟
می دونستی سعید هروقت میرم توی وبلاگت آهنگتو گوش می کنم بغض همه وجودمو میگیره ؟؟
می دونی محمد ب با وبلاگت و خوندن نوشته هات چقدر بیشتر بهت ایمان آوردم ؟؟؟
میدونستین مهسا و رهای عزیزم که همیشه با قربون صدقه ها و کامنتای نازتون بهترین لحظاتو برام به ارمغان می آوردین ؟؟؟
می دونستی آروین همیشه به داشتن دوستی مثل تو که توی وبلاگم بهتر شناختمت افتخار می کنم ؟؟؟؟
میدونی عرفانه وقتی یاد کامنتای شیرینت می افتادم و از یک طرف توی وبلاگت خداحافظیتو به خاطر درسات دیدم چه حسی داشتم ؟؟؟
می دونی نسرین وقتی تویی که فقط از وبلاگ می شناختمت فهمیدم ضربه مغزی شدی زبونم چند ساعت بند اومد ؟؟
می دونستی نسترن همیشه با خوندن نظراتت می فهمیدم هرکی هم نیست همیشه تو هستی و پیشم میای .
می دونستی تویی که یکی از نزدیک ترین هامو دوست داشتی و اون حالا رفته ، پیشم اومدی و حرفای دلتو زدی چه حالی داشتم ؟؟؟ چقدر فکر کردم که چیکار کنم و چه کمکی بکنم اما نتونستم . آره با توام که انقدر بهم روحیه دادی گفتی من می تونم برم فوق می تونم برم بهترین جا ...
یادم نمیره ثانیه ای که از آپم میگذشت می دیدم همه منتظر بودن اولین کامنت بشن .
آره با شماهام . با توام مهسا با شماهام الناز ، ریحانه .
هم دانشگاهی عزیزم افسانه جان که غیر از احترام چیزی ازت ندیدم .
از بهاری که وبلاگی با عنوان بغضو بهم پیشنهاد کرد و بعد خودش بغض بهار لقب گرفت .
از شیدا و محبوبه ی مهربونی که همیشه برام وقت میذاشتند و راهنماییم میکردن .
از علیرضا و مهناز مهربون و عاشقی که همیشه خیلی ها توی پیغام های خصوصیم به عشقشون مثل من ایمان داشتند و دارند و به هم رسیدند و حالا در اوج دارن با هم و در کنار هم زندگی می کنن و نظرهای محبت آمیزشون برای من تمام زندگیم بود .
از سارا دختر بارونی که چهرشو توی خواب دیده بودم تا ماندانایی که همیشه خواهد بود .
پریسایی که 2سالی بود اما آخر هم نشناختمش و رفت...
لیلایی که بیشتر از بقیه وبلاگمو می خوند اما با 2خط نظر بسنده میکرد . لیلایی که بهترین هارو میخواد ...
پریایی که قول داده به زودی برگرده و الهه ای که حالا داره خودشو خیلی خوب باور می کنه ...
هاپو (نازنینی) که مدتی خیلی به یادم بود و احسان و ملی و سپیده ای که از یار باوفای همیشگیم یعنی فرشته پیشم میان همیشه بهم لطف داشتند و دارند .
محمدرضایی که تازه باهات آشنا شدم و می دونم به عرش خواهی رسید ...
یاسمنی که حالا دیگه به عشق پاکت ایمان آوردم و
روح باران
کیانا
سوین
مهدای بارونی
شقایق و حدیث و علی ( برگباد ) و علی (redly) و بیتا و المیرا و هاجر و آرش و نگار و کیانا و فریبا و هنگامه و همه و همه ای که دقیقا 9 ماه باهاتون زندگی کردم
آری همه ی اینا همه ی زندگیم چیزایی بود که توی این 9 ماه از تک تکتون یاد گرفتم .
تک تکی که نام بردم با ارزش ترین هایین حتی شماهایی که فقط میگفتین قشنگ می نویسی .
همین که اومدین 5 کلمه هم تایپ کردین و برام حرمت قائل شدین کافیه .

یک مدتی میرم به حرمت تموم شدن پاییز
به خاطر اینکه باید توی یک نقطه ی مهم خودمو پیدا کنم .
باید برم از یک مرحله ی سخت زندگیم عبور کنم
موندنم با خداست
اگرم نموندم حلالم کنین و اگر کینه ای ازم به دل دارین منو ببخشین
توی این مدت ممکنه نظرهاتونو بخونم اما نمی تونم به هیچ وبلاگی سر بزنم .
و اگر برگردم پیش تک تکی که بهترین لحظات 21 سال زندگیمو رقم زدین میام .
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
از سیاهی چرا هراسیدن
شب پر از قطره های الماس است
آنچه از شب به جای می ماند
عطر خواب آور گل یاس است
آه بگذار گم شوم در تو
کس نیابد دگر نشانه من
روح سوزان و آه مرطوبت
بوزد بر تن ترانه من
بس که لبریزم از تو می خواهم
بدوم در میان صحراها
سر بسایم به سنگ کوهستان
تن بکوبم به موج دریاها
آری اغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست ...

و در پایان ...
چرا بغض بارون ؟؟؟؟؟
وقتی که عطر بغضم از بوی خاک سرده
رنگ چشای نازت از جنس بغض و درده
بیا با هم بباریم تا صبح به این ترانه
تا توی بغض داغم هست قطره ای بهانه
برای بغض بارون شاید ستاره ای نیست
حتی برای گریه فصل دوباره ای نیست
حالا که جنس گریم از ابر پاره پارست
میخوام بباره بارون با اینکه بی ستارست ...
شب عاشق
شب وحشت
شب درد
شب تنهایی و
کابوس
یک مرد ...
" تمام "