تبليغاتX
بغض بارون
زندگي حکايت مرد يخ فروشيست که به او گفتند: "فروختي؟" ... گفت: "نخريدند ولي تمام شد...

 

به نام معبود نارنجی پاییز

سال هم به نیمه رسید و تا دقایقی دیگر تجلی عظمت آفرینش عشق و شروع نیمه ی دوم سال با فصل پاییز ...

 

پاییز فصل عشاق است و شبهای پاییزپناهگاه و معبر قدمهای خسته ی عاشق ...

پاییز حسب حال عاشق است و برگ ریزان نمادی از گذر لحظه ها و باران انیس تنهایی و خلوت او ...

پاییز و قدم زدنهای زیر بارون و خش خش برگهای زرد و قرمز ریخته شده روی زمین ...

برگها را دوست دارم . صدای خش خش بی وقفه شان در زیر پای عابرانی که بدون مقصد پیش می روند . برگهایی که از بالا بر وجود ما پایین آمده و اینگونه اظهار وجود می کنند ، غافل از اینکه ما سرگرم دغدغه هایمان آنها را نادیده می گیریم . برگهایی که در فصل خزان سردی ، غریبی و زیبایی خود را به تصویر می کشند . حتی برای بستن کوله بار خود با مردم وداع می کنند . مقصدشان کجاست ؟ آیا عمرشان به پایان رسیده  ؟ راستی که چقدر بی صدا می آیند و با هزار فریاد به رفتنشان اعتراض می کنند . زمانیکه در بهار می آیند مردم با شادی آمدنشان را تبریک می گویند و اما زمانیکه می روند مردم بی اعتنا به وجودشان آنها را لگد مال کرده و به زندگیشان خاتمه می دهند و برگها هراسان از صدای فریاد همنوعانشان در زیر پای عابران به انتظار مرگ خود می نشینند ...

آری این روزها

قدم که می زنم

صدای ِ پچ پچ زیاد میشنوم.

دقیق تر که می شوم٬

برگ ها مدام می گویند :

" پاییز از راه رسیده "

 

                   

 

همیشه عاشق پاییز بودم . عاشق صداهای بارونش . عاشق تماشای عاشقانی که زیر بارون قدم می زنن و قدم های بارونیشون زیباترین صحنه های احساسی رو برام رقم می زنه . عاشق نظاره ی برگ های زرد و نارنجی که از درختان فرو می ریزند و صدای وداع آنها با طبیعت زیباترین صداهای زندگیمو برام میسازه .

 عاشق شب پاییز ساعت 12  . شروع بشه بارون بباره .یک بارون شدید که باعث میشه همه چترهاشونو روی سرشون بگیرن . اما من سوار بر ماشین برم توی یک کوچه ی خلوت بارونی . کوچه ای که همه ی برگای درختاش انتظار رهگذریو میکشن . موزیک ماشینمو روشن کنم آهنگ قصه بارونو بذارم و از ماشین پیاده شمو بدون چتر به عشق راه باران  در کوچه ای که به ناکجاآباد می رسه بدوم ، صدای برگ هارو در زیر پاهام حس کنم و در بارون به رقص در بیام و با رقص باران هم آواز بشم ...

 

                                

 

چقدر زود گذشت ...

اولين آغازم

پيدا كردن راه باران

با اميد هايم ،

با سرگذشتم

و يا شايد با اشكهايم...

آسمان مي غرد

جنبش باد و صدای باران

رقص با آهنگ سريع طوفان

قطره ها مي‌آيند

باز هم شادي مست باران

بزم مستانه ابر

باز هم نعره باد

باز فرياد مدام رعد و

باز رقص باران ...

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 22:40 توسط ..:: محمد ::..

مركز آموزش ايرانيان