تبليغاتX
بغض بارون
زندگي حکايت مرد يخ فروشيست که به او گفتند: "فروختي؟" ... گفت: "نخريدند ولي تمام شد...

 

تقریبا 24 سال پیش بود که به عنوان اولین پسر خانواده ی یک زوج دو نفره ی خوشبخت پاتو به این دنیا باز کردی . تولدی طبیعی مثل بقیه ی بچه ها و ادامه زندگیت و شیرین کاریهات برای پدر و مادر .

تا اینکه به 3 سال نکشید تا یک پسر کوچولوی شیطون دیگه اومد پیشت و برادرت شد. هم یک هم بازی پیدا کردی هم ناراحت از اینکه چرا حالا همه این تازه واردو بیشتر تحویل میگیرن . روزگار برای من وتو و مادر و پدرمون به مثال بهترین روزها گذشت و گذشت و این عشق و علاقه مادر و پدر به ما دوتا زبانزد کل فامیل بود تا اینکه راه ما به مدرسه باز شد . راهی که در آغاز راهی عادی ولی پایانی بی نظیر برای تو رقم زد .

 

         

 

از همون اول ، دوم دبستان پدر و مادرمون می خواستن که منو تو همیشه جزو بهترین ها و شاگرد اول باشیم و اینطور هم شد . هرموقع میومدن مدرسه هامون با تعظیم های معلم هامون مواجه می شدن که از ما تقدیر می کردن و اونا هم به ما افتخار می کردن . 5 سال گذشت و رفتی راهنمایی .

 

یادت میاد ؟ مدرسه ی بدر ؟ بدترین مدرسه ی منطقه 6 . بابا گفت برو اونجا تو هم زیاد نمی دونستی قضیه چیه و چون بهمون نزدیک بود اونجا رفتی و با اینکه هر سال نصف بچه های این مدرسه توی مقطع راهنمایی مردود می شدن !! تو باز هم با بهترین معدل شاگرد اول شدی تا می خواستی کم کم پاتو به دبیرستان باز کنی . دبیرستانی که شاید مقدمه ی تو برای حضور در دانشگاه و آینده ی زندگیت بود و تونستی در یکی از بهترین دبیرستان های تهران هم همیشه جزو 3 نفر اول مدرسه با بهترین معدل باشی و نگاه همگان به تو برای این همه سعی و تلاش . تا سال کنکورت رسید و درس خوندن های تو تا نیمه های شب . 5 ساعت شبا می خوابیدی دوباره درس . من همیشه با دیدن این کارای تو فقط به این فکر می کردم که چه جوری می تونی این همه پشتکار داشته باشی ؟؟؟؟؟؟؟

 

و قطعا می تونستم حدس بزنم نتیجه ی این همه تلاشت بهترین دانشگاه خواهد بود و اینطور هم شد و رفتی دانشگاه شریف ، آرزوی سلاطین سمپادی و کسانی که سالیان سال پشت کنکور می مونن تا به این دانشگاه برسن و گاهی نمیرسن  . باز هم ادامه دادی و توی شریف هم جزو 3 نفر اول بودی .

تا به اینجا خیلی ها همیشه می گفتن این همه درس آخرش که چی ؟ میخوای استاد دانشگاه بشی ؟ فکر می کنی چقدر بهت پول میدن ؟ و از تمام زندگی و خوشی هات و جوونیت داری میگذری که به کجا برسی ؟ اونا شاید تا به به امروز جواب سوالاتشونو واقعا نمی دونستن و شکی نداشتن که داری اشتباه می کنی تا اینکه فوق لیسانستم گرفتی و اون خبری که حالا می تونست جوابگوی سوالای بدون جواب همه باشه شکل واقعی به خودش گرفت .

 

بله پذیرش تو برای مقطع دکترا در یکی از بهترین دانشگاه های آمریکا با درآمد ماهیانه توسط دولت آمریکا 

 

چیزی که شاید انگشت شماری از بچه ها توی دنیا می تونن بهش برسن اما تو رسیدی .

پس حالا همه ی اونایی که از نزدیک می شناسنت جواب همه ی سوالاتشونو گرفتن .

چرا علی انقدر درس می خونه ؟ چرا علی حتی یک سینما با دوستاش نمیره ؟ چرا انقدر با کامپیوتر تا نیمه های شب کار می کنه ؟ چرا انقدر لاغر شده ؟ چرا توی تریپ های بلوف زنی و خالی بندی نیست ؟ چرا شبای جمعه پا نمیشه بره جردن دور بزنه ؟؟؟؟؟؟؟

سوال های بدون جوابی که حتی توی ذهن من هم بود . چون منو تو جزو افرادی بودیم که هیچ شباهتی به هم نداشتیم و شاید نداریم . از ظاهر و مدل مو و لباس پوشیدن گرفته تا اخلاق و رفتار و خندیدن و علایق و … تفاوت هایی با هم داشتیم که شاید بیشتر به 2 همسایه شبیه بودیم تا برادر و حتی شاید حرف مشترکی نداشتیم با هم بزنیم .

یادت میاد ما 2 سال با هم حرف نمی زدیم ؟ یادت میاد سر کوچیکترن چیز از دست هم عصبانی می شدیم ؟ اونوقتا زیاد نمی فهمیدم تا گذشت و گذشت تا دیدم حالا بهتر می تونم حست کنم و باید حست کنم . بهتر می تونم بفهمم چی میگی . می تونم بفهمم چرا میری توی اتاق 5 ساعت درس می خونی بیرون نمیای . بهتر بفهمم چرا توی جلسه دفاع کارشناسی ارشد بهترین ها اونجوری تشویقت کردن . حالا بفهمم چرا داییمون با این همه سابقه و سن می گفت علی پسریه که شبیهشو تا حالا ندیدم .

حالا که اومدم ازت خیلی کارا یاد بگیرم و قدرتو بدونم وقت رفتن شد . رفتنی با شکوه در اوج افتخار . رفتنی که هیچ کس توی خواب هم توان دیدنشو نداره . امروز صبح توی فرودگاه بیشتر از همه داشتم به نگاه های بقیه نگاه می کردم . به نگاه های دایی ، خاله ، دختر خاله و مهمتر از همه پسر خاله هامون که فکر کنم خودت از توی چشماشون فهمیدی چی توی ذهنشون میگذشت .

 

       

 

اینو یاد گرفتم اونی که بهترینه همیشه بهترینه چه ایران چه آمریکا چه حتی اگه روزی ورشکست شد از اول شروع کنه پس شک ندارم که اونجا هم جزو بهترین هایی  

تو خیلی سختی کشیدی ، من بودم و دیدم . شاید نزدیک ترینت هم ندیده چون هیچ وقت بروز ندادی اما منو بابا و مامان دیدیم که چه کردی و چقدر تحمل داشتی برای رسیدن به اینجا و حالا اولین کسی هستی که توی این خانواده ی قطعا 1000 نفری ما با این شرایط و برای دکترا و با بورسیه ی دولت آمریکا رفتی که زندگیتو ادامه بدی …

دوست داشتم امروز که رفتی سکوت 24 ساله ی زندگیتو بشکنم و بگم که وقتی میگن فلانی داره توی یک کشور دیگه ادامه تحصیل میده با خرج اون کشور این یعنی چی …

به جرات کسیو نمی شناسم که مثل تو زحمت کشیده باشه  اما تو کشیدی و نتیجشو گرفتی و در اوج رفتی .

این حرفارو زدم بدونی برای خاندان ما  بی اغراق یک اسطوره و افتخار شدی و رفتنت شاید تا مدتی معنای واقعی سکوت و تنهاییو توی خونه و فامیل بیاره اما چندین سال آینده وقتی مثل الان افتخاراتتو ببینیم فقط و فقط من به شخصه به خودم می بالم که برادری مثل تورو دارم .

منم از امروز به عنوان تنها بچه ی خانواده وظیفم خیلی سنگین میشه و واسه همین برنامه ریزی دقیقی باید بکنم برای ادامه زندگیم تا بتونم منم حرفی برای گفتن و شاید ادامه دهنده ی راه تو باشم و به حضورت در آمریکا و زندگی و افکارت و مهمتر از همه یکرنگیت ایمان دارم . پس بدون اینجا همه دوست داریم همه به داشتنت به خودمون می بالیم و آرزوی بهترین ها رو برات در بهترین کشور دنیا در بهترین موقعیت آرزومندیم .

قدر خودتو بودن و سعی کن از زندگیت حالا تا می تونی لذت ببری .

همین که تو اونجا راحت باشیو سرحال برای ما کافیه .

ایشالا توی اولین عکسی که از خودت برامون می فرستی با دیدن چهره ی لبخند به لب و شادت مارو از هر زمان دیگه ای خوشحال تر کنی . به ایران هم دیگه فکر نکن . این همه بی قانونی ، دزدی ، ترافیک ، مال مردم خوردن ، غیبت کردن چیزایی نیست که حتی ثانیه ای ارزش فکر داشته باشن .

همیشه دوست دارم توی وبکم سرحال و مثل دسته ی گل ببینمت که منم بتونم دور از تو اما سرحال تر و موفق تر از همیشه ادامه بدم ...

برادر عزیزم یادت نره خیلی دوست داریم

و حالا چیزی که مطمئنم از الان به بعد هممون بیشتر از قبل قدرتو می دونیم …

 

آری … و امروز 25 مرداد 1386 صبح ساعت 8:53 برادر من بعد از 24 سال زندگی در ایران عازم آمریکا شد ، شاید برای همیشه …

 

 

 

قصه ی باران زیباترین شعر بارانی من هم تقدیم به تو برادر عزیزم :

 

و قصه باران خواندنيست

                آنگه که نرم و آرام

                 آنگه که تند و سيل آسا

                                    بی نهايت زيبا

                       با غرش تندر و برق صاعقه

                                     هم آواز می شود

و يا خورشيد که گاه رخ می نمايدوگاه پنهان می شود

                                                                پشت ابرها

       به قصه باران گوش بده

                  آنگاه که از در گاه پنجره تو را به

                                      جشن روشناييها وپاکی ها می خواند

           آنگاه که جويبار زلال اشک هايش در سنگ فرش خيابان جاريست

         عابرانی را نگاه کن که نمی خواهند خيس شوند؛

             بدون چتر

  مبادا پاکی قطره های باران به خيسی نجابتشان بيالايد

  پنجره را بگشای درخت سر سبز باغچه زير قطره های باران            

 پاک تراز هميشه ايستاده است

 

                          ومن قصه باران را خوانده ام ...

 

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 15:12 توسط ..:: محمد ::..

مركز آموزش ايرانيان