تبليغاتX
بغض بارون
زندگي حکايت مرد يخ فروشيست که به او گفتند: "فروختي؟" ... گفت: "نخريدند ولي تمام شد...

 

نم نم کاش ببارم .

در آغاز خود هنوز به معمای چیستی خود پایبندم .

از کوچکی در قطره ای گم می شوم و از بزرگی در جهان ها ناپدید .

هنوز آنچه گفته ام در خود ندیدم .

پس چرا چشمان یک نابینا باید در پی ناگفته ها باشد .

نه بد ولی آنچه باید باشم نیستم .

تولدم را هنگام عاشق شدن خود جشن گرفته ام , دور از آنها که عشق را در عکس ها و نوشته ها و دیدار های نو به نو , رخ به رخ تعبیر می کنند .

هر سال به فرمان خدا متولد می شوم و با عشق خود متبلور .

خیلی نزدیک , خیلی نزدیک .

خیلی دور , خیلی دور .

...

خروس سحرگاه در گوش آگاهی می خواند .

باید برخیزم .

(چند لحظه سکوت برای تبریک تولد خودم)

 

خوب یک مهمونی کوچیک ترتیب دادم با حضور :

 

نوازندگان:

مهمانان :

دی جی عزیز :

و کسانی که بیشتر برای صرف شام اومدن تا تبریک تولد  :       

 

                           

 

برای من امروز زیباترین روز زندگیمه چون اعتقاد دارم تولد هرکس یادآور تمام زندگی خودش با تمام اتفاقات تلخ و شیرینه که از شاید هزاران صحنه و اتفاق 1سال گذشته انسان نشات می گیره .

برای بعضی ها شاید تولد عشقشون با ارزش تر از تولد خودشونه .

اما اون عشق شاید روزی رفت شاید زبونم لال خدا برد پیش خودش و اون نمی تونه جاوبدان باقی بمونه . اما تولد هرکس تا روزی که هست و نفس میکشه با طرف قدم به قدم میاد و تداعی بهترین ها یا بدترین هاست .

چون اعتقاد دارم ما آدما فقط خودمونیم که آخرش می تونیم به خودمون کمک کنیم و کسی که پیشرفت می کنه به عرش میرسه یا برعکس دچار تزلزله آخر آخرش دست خودشه نه نزدیک ترین شخص به انسان .

 

1سال گذشته ی من به صورت گذرا :

اول از همه چیزی که انتظارشو نداشتم و باور کردنی نبود وارد شدن من به بهترین واحد دانشگاه آزاد تهران و ادامه ی دوران دانشجوییم در کنار خانواده و شهر عزیزم تهران .

 بعد شروع کردم  یاد گرفتن زبان انگلیسی به صورت مستمر تا ایشالا به مقاطع بالاتر برسم . کلاس زبانی که الان 7 ترم(حدود 8 ماه )  5روز در هفته از ساعت 18 تا 21 رفتم و دارم ادامه میدم . سخت هست اما اگر در سطح خیلی بالا میخوام موفق بشم می دونم تو این دوران باید خیلی زحمت بکشم .

بعد شروع ترم 5 من در دانشگاه که با معدلی بهتر از 4 ترم گذشتم ادامه دادم .

 بیشتر سعی کردم از تفریحاتم کم کنم به درسمو زبانم برسم و بیشتر آخر هفته ها یا به کوه یا سینما میگذشت تا حالا که 1 سال از 20 خرداد 85 گذشت مرور می کنم و می بینم که از خودم  نه 100% اما تا حد زیادی راضیم .

 

برنامه ی من برای 1 سال آینده :

میخوام زبانمو همینجوری جدی ادامه بدم تا ایشالا به مقطع Advance برسم  و بعد یاد گرفتن یک زبون زنده ی دیگه ی دنیا رو شروع کنم .

بعد  درسای دانشگاهو که ایشالا سال آخر هستم با جدیت بیشتری بخونم .

و اما شاید یکی از بزرگترین حوادث زندگی من امسال که قراره برام شروع بشه رقم بخوره .

یک حادثه ی شاید شیرین شاید هم بشه گفت تلخ اما داره زمانش می رسه . نمیگم این حادثه چیه اما به زودی باید چندین پستو بهش اختصاص بدم و براتون بنویسم...

با این اتفاق شاید زندگی من ی جورایی روندش عوض بشه اما امیدوارم بتونم روند رو به رشدی که در ذهن دارمو ادامه بدم .

نمی دونم امسال آزمون فوق لیسانس شرکت می کنم یا سال دیگه اما باید کم کم شروع کنم جدی تر از اینی که می خونم بخونم .

 

                  

 

یکی از دوستام یک بار گفت محمد تو همیشه از درس و کلاس زبان و کوه و سینما میگی . واقعا کار دیگه یی نمی کنی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دوست دارم اینجا جوابشو بدم :

من یک دورانی خیلی اهل گردشو تفریحو بیرونو خوش گذرونی بودم و حتی از درسم هم غافل شده بودم (بر می گرده به سال اول دانشگاه من ) اما به مرور مسائلی برام پیش اومد ، با افرادی آشنا شدم ، کتابایی خوندم ، از ماهواره برنامه هایی رو دیدم و استادام حرفایی رو زدن که زندگی من از این رو به اون رو شد . از نظر خودم اصلا بچه مثبت نیستم . الانم چت می کنم ، روزی حداقل 12 اس ام اس می زنم ، گردش میرم ، با ماشین با بچه ها گاهی دور می زنیم ولی یک اما اینجا هست که درسمو زبانمو گذاشتم هدف اصلیم و در کنارش مواقع بیکاری و حتی شبامو به این تفریحات می پردازم .

 

چون از درس خوندن خیلی زیاد یا مثبت بودن اصلا خوشم نمیاد و اعتقاد دارم هر انسانی اگه افراط و تفریط نکنه به همه ی امیالش برسه می تونه موفق باشه و خود من اصلا نمی تونم حتی یک جمعه از صبح تا شب بشینم تو خونه . چون عاشق تحرک ، تنوع ، تفریح ، خنده و شوخیم و همیشه از کوچیکترین موقعیت ها استفاده می کنم .

 

علت پیشرفت خارجی ها هم همینه . موقع کار فقط به کار فکر می کنن و عرق میریزن و وقتی موقع تفریح و حال کردنشونه تا جایی که می تونن لذت می برن اما ما ایرونی ها نه کارمون کاره نه تفریحمون تفریح ...

 

و اما در اینجا در روز تولدم از خدا میخوام که ایشالا همسایه ی طبقه ی بالای مارو که یک پدر و مادر و دخترشونن  و چندین ماهه که آرامشمونو گرفتن نه به خاطر سر و صدا بلکه به خاطر مسائل دیگه که تا حالا توی زندگی برام پیش نیومده بود ، طوری آرامش زندگی آیندشونو ازشون بگیره که تا آخر عمر رنگ خوشی و راحت زندگی کردنو نتونن ببینن .

تا حالا تو زندگیم از کسی انقدر بدم نیومده بود که از این 3 تا متنفرم .

نفرینشون نمی کنم اما امیدوارم هیچ وقت خیر نبینن .

آمین

 

این تابستونم خیلی کار دارم . امتحانام که از 2 تا 12 تیره . بعد یک شهر دیگه عروسی دعوتم . بعدشم ایشالا با بچه ها میخوایم بریم سفر . بعدم برگردمو  کلاس زبانمو ادامه بدم و شبا هم ایشالا برم بام تهران پیاده روی .

 

با همه ی این حرفا خیلی ها شاید فکر کنین چه زندگی آروم و خوبی داره این محمد . خوش به حالش اما شاید واقعیت قضیه اینایی نیست که به همین راحتی می نویسم .

یاد گرفتم از زندگی و اتفاقایی که برام میفته دیگه شکایت و ناله نکنم .

چون حاضرم قسم بخورم اگه بخوام همشو بگم اشکتون همینجا در میاد .

آسون نیست که خیلی روزا من ساعت 6:15 صبح تو سن 20 سالگی میرم دانشگاه ساعت 9:30 شب از کلاس زبان برمی گردم خونه . حالا حسابشو بکنین توی ترافیک ، رفت و آمد ، کلاس درس ، بعضی مواقع کارگاه بعد خرید برای خونه ، بعد درگیر با همسایه ، شکایت های چندین ده بار ، اینکه سر کوچیکترین حرف مادر پدرت نفهمن تو چی داری میگی و هرچی میگی طوری باهات برخورد می کنن که انگار هیچی حالیت نیست یا کارایی رو می کنن که آدم آتیش میگیره و فکر می کنن منم 50 یا 60 سالمه  (مثالش زیاده نمیخوام بیشتر توضیح بدم) یا هر روز پلیس بیاد در خونه بخواد کسی که حقتو خورده جلب کنه اما به خاطر قوانین ضعیف کشورمون  طرف درو باز نکنه و پلیس بره  ، نه یکبار نه 2 بار شاید 10 بار بعد طرف هر روز ببینتت و بخنده بهت ( 6ماه متوالی)!!! همشو بذارم کنار هم (اینایی که گفتم همش تو زندگی شخصی من اتفاق افتاده و باهاش درگیر بودم) و حوادث دیگه یی که  خیلی ها باشن جا می زنن.

 

 اما من هستم ، با همه ی این حرفا از زندگیم راضیم  و ادامه میدم تا به اونجایی که میخوام برسم و حق تلاش های خودمو بگیرم و وقتی به اونجا رسیدم یاد این دوران زندگیم بیفتم و به این قضیه ایمان بیارم که هرجایی که باشیو اطرافیانت هرجوری که باشن اگه بخوای و فقط و فقط زحمت بکشی می تونی به عرش برسی. من تو 21 سالگی به این قضیه رسیدم و امیدوارم روزی همه ی ما ایرونی ها بتونیم با چنین طرز فکری در هر سطحی که هستیم بسازیم آینده ای برای کشورمون تا همه بفهمن 2500 سال قدمت ایران یعنی چی ...

 

با این جمله شروع می کنم تا ایشالا سالی بهتر و پربارتر از گذشته برای خودم بسازم :

 

Person who do not have any future always think about past                                                      

             

باران بی دریغ اشک تو می بارد
تا عطر خیس جنگل پاییز
در من هوای گریه برانگیزد
آنگاه از چشم ذهن من
شعری بسان گریه فرو ریزد
من شعر می نویسم
 
تو با ترانه های عاشق من ، عاشق
تو با ترانه های تشنه ی من دریا
بر پنج خط ساز سفر ،‌ زخمه می شوی
تو گریه می کنی
تو لحظه های شعر مرا ،‌ در خویش تجربه کرده
یعنی مرا در بدترین و بهترین دقایق بودن تکرار می کنی
یا با ترانه های من بر لب
به رویا رویی جلادان به مسلخ خویش می شتابی
یعنی که با منی
دیروز
امروز
تا هنوز و همیشه ...

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 1:50 توسط ..:: محمد ::..

مركز آموزش ايرانيان